تبليغاتX
غزال
خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم!
این یعنی او زنده وسالم در کنار من خوابیده.

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها ناراضی است!
این یعنی او در خانه است و پرسه زن خیابانها نشده.

خدا را شکر که مالیات می پردازم!
این یعنی شغل و درآمدی دارم.

خدا را شکر که باید ریخت و پاشهای بعد از مهمانی را جمع کنم!
این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند!
این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم!
این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشورم و پنجره ها را دستمال بکشم!
این یعنی خانه ای برای زندگی دارم.

خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کردم !
این یعنی هم توان راه رفتین دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم !
این یعنی می توانم بشنوم.

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم !
این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.

خدا را شکر که هر روز باید با زنگ ساعت بیدار شوم !
این یعنی من هنوز زنده ام.

خدار را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم !
این یعنی یاد آوری اینکه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند !
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم......
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط غزال  | 

بعضي عشقها مثل حضرت نوح اند. فقط از ترس طوفان ميان طرف تو_بعضي عشقها مثل حضرت آدم اند. فقط خاصيتشون اينه که اولينه _بعضي عشقها مثل حضرت ابراهيم اند. بايد توشون همه چيتو قرباني کني _بعضي عقشها مثل حضرت مسيح اند. آخرش آدم رو به صليب مي کشند _بعضي عشقها مثل حضرت موسا اند. يه خورده که دور بشي جات رو يه گوساله پر مي کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط غزال  | 

آشنایی

با یک نوشته دوستی آغاز شد

 

با چند جمله در آشنایی باز شد

 

بدون دیدن چهره و سیرت

 

چگونه دل من عاشق و شیدا شد

 

در قفل زده قلب من

 

گو با چه کلیدی باز شد

 

او که بود که دل من

 

از صدای او هویدا شد

 

ره نرفته عشق بود

 

که با آمدن او سیر دلها شد

 

از شور و تاب عشق بود

 

که دلم از قفس چو پرنده آزاد شد

 

غنچه ناشکفته عشق

 

چو گل نرگس شکوفا شد

 

دل سرد و ابری ما

 

با وجود اوسبز و بهارا شد

 

عادت

 

عشق تو فقط یک عادت برام

 

یک عادت ، یک ذهن پر خاطرات

 

زمان،عشق را ساخت

 

لیکن عشق زمان را ساخت نابود

 

پس زمان نیز به انتقام یاد تو را خواهد ربود

 

**********************

خاطرات

 

روز ها می گذشتند از بر هم پاک و شیرین

 

به یادم می آوردند آن خاطرات دیرین

 

آن زمان که دختری 14 ساله بودم

 

بی خیال و آسوده در خانه بودم

 

چه شد آن روزهای کودکی

 

آن عشق و شیطنت های یواشکی

 

آن نگاه های به دام انگیز

 

آن حرف های شور انگیز

 

گاه به زیر درختان پاییز

 

گاه در ترس و فرار و گریز

 

ای دلکم یادت می آید هرگاه صدایش را می شنیدی

 

چه عاشقانه با شتاب تاپ و توپ می تپیدی

 

نمی دانستی که عاشقش هستی

 

زین هر بار دل نازکش را می شکستی

 

لیکن هیچگاه خود را گناه کار نمی دانستی

 

می گفتی پرند از این آدمها در این هستی

 

شایدم می ترسیدی اعتماد کنی

 

با دستان خود آرزوهایت را بر باد کنی

 

هــــــرچه بود چه درست و چه غلط

 

دیگر نیست جای هیچ گله و شکایت

 

او رفت دل تو را هم با خود برد

 

نســــیم شمال دیگر خبری از او نخواهد آورد

 

*************************

جدایی

 

با یک دلتنگی و دلرنجی،دل ما یار نیمه راه شد

 

با یک کینه و کدورت،گل ما پژمرد و خارا شد

 

باغ پراز گل و آرزوی ما،با خشـــکی تو پژمرد و پرپر شد

 

ای آشنا این عشـــق ما،از بی وفایی تو تــــمام شـــــد

 

باشد این تقدیر ما،روز ما تاریک و غمگین شد

 

ای رفیق پیشین ما،این رسم دوستی نخواهد شد

 

 

ای دل

 

صد ها بار گریستم که کسی را از درد خویش آگاه سازم

 

اما هیچ کس چشمان ترم را ندید

 

صدها بار هق هق کردم و زار زدم

 

اما  هیچ کس صدایم را نشنید

 

بار ها با دستانم روی بخارهای پنجره نوشتم

 

اما هیچ کس آن را نخواند

 

ای دلکم آخر چه کنم

 

کاین غم در تو جاودان ماند

 

صحرای پر از خار دل آدما

 

چه بی رحمانه ویران کردند آشیانمان را

 

آنها چه می خواهند از من و تو

 

کاین گونه کشتند آرزوهایمان را

 

می دانی آنها دل ندارند

 

ای دلکم به ابرهایت بگو ببارند

 

ای دل بی تو به چه کسی اعتماد کنم

 

بی مدد تو گو چگونه خود را آباد کنم!

 

 

دنیا

 

دنیا پر از فریب

 

کاراش همه غریب

 

توی این چرخ رنگارنگ

 

بی مهری است و نیرنگ

 

دلها صفا نداره

 

عشق های نیمه کاره

 

عجب زمونه دل سنگی

 

دروغ ،ریا، دورنگی

 

غم و غصه و افسردگی

 

اینم آخـــه شد زندگی؟!

!

این زمونه

 

زمان گذشت و تو شدی عوض

 

توجیهت اینه که ناخواسته بود و بی غرض

 

می گن همه به روز تغییر می کنن جدید می شن

 

نمی دونن رنگ و ریا می یاد خوبی ها ناپدید می شن

 

دوست نداری باور کنی اینجور شده

 

صمیمیت رفته و موندن ها به زور شده

 

اگه درستی و مرام شرفــــــه

 

الان کشکه،دور زدن آدم ها هدفــــــه

 

داشتن وجدان و انصاف بی نفع و پر ضرره

 

کلاه و هر ازگاهی سر مردم گذاشتن و برداشتن هنره

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط غزال  | 

جمله های بیصدا
 
تلخ ترين خاطره فرهاد شيرين است
------------
اگر مي خواهي محال ترين اتفاق زندگيت رخ بدهد،  
            باور محال بودنش را عوض كن،          
------------ -------
کاش ماه مي دانست از اين همه ستاره و سياره فقط يکي مشتريست
------------ ------
سحر مي آيد و چشمهاي من به افق خيره است. هوا دلنشين است ومن نگران كه مبادا امروز مثل فردا سپري شود. هر روز من مثل ديروز است . چشمهاي من نگران به در است .هر روز اينطور است . عادت كرده ام به اين روزها . هر روز مثل هر روز است. فقط براي من اين روزها مي آيد و مي رود
-----------
به عقيدهء پرنده ی  محبوس آسمان لبريز از پروازهاي برباد رفته است
----------
هيچ چشمداشتي ندارم از آن هايي که دوست شان مي دارم.از آنها جز اين نمي خواهم که آزاد باشند.اين حق آنهاست که گاهي بي هيچ دليل وتوجيهي مرا ترک کنند و بروند.دلايل و توجيح ها همواره کاذبند.
 -----------
دوست داشتم در سرزميني به دنيا مي آمدم که مردمش جُز از عشق نمي گويند،*جزازعشق نمي نويسند،جُز خواب عشق را نمي بينند، وجز از عشق نمي ميرند.*البته هيچ سرزميني اين گونه نيست.افسوس!
 -----------
گفته بودي صبر کن تا يک شب اميدت بر آرم
من که در اميد يک شب صبر کردم روزگاري
------------
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط غزال  | 

دوستان عزیز، آنچه در زیر می خوانید نوعی طالع بینی ایتالیایی است که با توجه به روز تولدتان تنظیم شده است. کافی است با توجه به روز تولد میلادیتان گروه خود را انتخاب کرده و فالتان را بخوانید.
 
گروه
روز تولد
A
1، 6، 11، 16، 21، 26، 31
B
2، 7، 12، 17، 22، 27
C
3، 8، 13، 18، 23، 28
D
4، 9، 14، 19، 24، 29
E
5، 10، 15، 20، 25، 30
 
گروه A
به عشق به عنوان مهمترین چیز در زندگی می نگرید و عاشقِ عاشق شدن هستید. عده ای از افراد این گروه به صداقت شخصی که به او علاقه مندند چندان اطمینانی ندارند. از بودن با دوستان لذت می برید و همواره سعی می کنید تا دوستی وظیفه شناس باشید.
به سختی میتوانید احساسات و عواطفتان را کنترل کنید، که البته گاه از نقاط ضعفتان محسوب می شود. کسی که بر قلب و فکرتان تاثیرگذار است، این روزها بسیار به شما کمک خواهد کرد.

گروه B
رویاها و جاه طلبی هایتان از مهمترین مسائل زندگیتان به شمار می روند و شما قادرید هرکاری برای تحقق بخشیدن به آنها انجام دهید. به عشق اهمیت می دهید، اما ترجیح می دهید به دنبال شخصی کامل باشید. به سختی به دیگران اعتماد میکنید. به دوستانتان اهمیت می دهید، اما خیلی چیزها را از آنها پنهان می کنید.
شما اهل تفکر هستید و همواره هر دو روی سکه را می بینید. شما می توانید شریک زندگیتان را خوشبخت کنید.
گروه C
شما همیشه تصمیم گیری های عقلانی را به تصمیم گیری های احساسی ترجیح می دهید، به همین علت از دوستان زیادی برخوردارید. به زندگی به عنوان یک هدیه ی الهی می نگرید.
گروهی از مردم هستند که ایدآل شما محسوب می شوند و شما مایلید تا مدت زمان زیادی را با آنها بگذرانید.
به خوبی می توانید احساسات خود را کنترل کنید اما گاهی تصمیم گیریهای شما اثر منفی بر شریک زندگی و یا دوستانتان می گذارد. بسیار علاقه مندید تا یک شریک زندگی خوب برای همسرتان باشید.
گروه D
شما همیشه هدفی برای دنبال کردن در زندگی دارید و همواره آماده اید تا در برآوردن آ رزوهای آنها که دوستشان دارید، کمک کنید. دوستانتان اهمیت زیادی برایتان دارند و شما همیشه آماده ی کمک به آنها هستید.
به ندرت می توانید احساسات خود را کنترل کنید و به همین دلیل گاه مجبور می شوید تا دوباره کاری کنید.
گروه E
از آن دسته آدم هایی هستید که دوست دارید عاشق باشید. تصمیم گیری های عاطفی را بر تصمیم گیری های عقلانی ترجیح می دهید. شما زندگی را فقط در خوش گذرانی می بینید و از طرفداران دوست یابی هستید.
 

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط غزال  | 

دیروز 21/05/86 بود یکی از فراموش نشدنی ترین روزهای عمرم.امتحان آیین نامه و شهر رانندگی(با هم)داشتم.صبح زود با بابا بیدار شدم تا بتونم با سرویسشون تا یه جایی از راه بیام.حدود ساعتam6:50 به آموزشگاه رسیدم و به اتاق کاردکس رفتم تا مدارکم و تحویل بدم ولی شناسنامم و فراموش کرده بودم(البته تقصیر مربیم شده بود روز آخر اونو از پوشم در آورد و گفت خانومی این جاش اینجا نیست یه وقت گم میشه ها این شد که ما اونو از پوشمون برداشتیم و دیروز بدون شناسنامه به اونجا تشریف فرما شدیم)ومسئول کاردکس گفت شناسنامه نباشه نمیتونی امتحان بدی! و راهی جز اینکه کسی شناسنامتو برات بیاره نیست!!بنابراین ما هم مجبور شدیم به مامان زنگ بزنیم و بندازیمش تو زحمت.

مسئول کاردکس اول قبول کرد که من سری اول امتحان(آیین نامه)رو بدم بعد ایشالا شناسنامه که تو راهرو بهش بدم ولی بعدش برای به حد نصاب رسوندن امتحان سری دوم اومد گفت: تو هم سری دوم امتحان بده اینجوری دوره هم میکنی.اول قبول نکردم چون حوصله نداشتم 1ساعت صبر کنم تاسری بعدی امتحان بدم دلم میخواست زودتر امتحان بدم و خلاص شم ولی شیطونه گفت عجله کاره منه 1ساعت که چیزی نیست بشین دوره کن برات خوبه تا یه وقت بعدا پشیمون نشی و بدین ترتیب هم دوره ای کردیم هم یه صبحونه کوچیک بهم دادن(اند تحویل گرفتن)

خلاصه امتحان آیین نامه رو دادیم و استرسه اینکه قبول میشیم یا نه اعلام کردن که از20 نفر 6نفرpassشدن که منم جزء اینها بودم.افسر یه مرد پیربازنشسته بود چون آذری بود از اسمم خوشش اومده بود . از اینجا که خلاص شدیم نوبت امتحان شهر بود وای ی ی ی ی ی ی ی.

یه عالمه راه پیاده رفتیم تا به محل امتحان برسیم.

اینبار یه خانوم پیر ترسناک  بد اخلاق و افسر بازنشسته ،آزمون گیرنده بود.از شانس اول اسم من و خوند ولی خدارو شکر یه پسره زودتر پشت فرمون نشست.

با تمام بد اخلاقی به پسره میگفت که مثلا دور بزن پارک کن و .....پسره در کل بدک نرفت ولی سر پارک دوبل زد به جدول و افسر با داد گفت پیاده شو ماشینم و داغون کردی ردددددددد

قلب من و 2 تا از دخترا تو دهنمون بود تا اینکه نوبت من شد....یا امام رضا............

وقتی پیاده شدم اول پشت ماشین و با دقت نگاه کردم تا بدونم دقیقا پسره تا کجا رفته عقب تا وقتی خواستم ماشین و در بیارم اشتباه نکنم بعد آروم نشستم صندلی و آینه هام و تنظیم کردم بعد کمربند ایمنی بعد 1- کلاج تا ته  2-دنده خلاص3- استارت 4-کلاج  تا ته5-دنده1 6-ترمز دستی پایین7-کلاج نقطه حرکت8-گاز9-حــــــــــــــــــــرکـــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خداروشکر به خوبی راه افتادم بعد وسط راه یهو ازم خواست به سمت راست برم بد بختی سمت راست 2 تا کوچه خاکی بود که معلوم نبود از کدومش میشه رفت اولی و که اودم برم د ا د زد که کجا بعدی ه برو که همونجا خاموش کردم(خدای من)خودش فهمید از اون دادش هول شدم چیزی نگفت من هم که اودم مثلا بیشتر دقت کنم وقتی روشن کردم دیگه یادم رفت که بایست بعدی و میپیچیدم(دیگه بدتر از این نمــــــــــــیــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــــد)دیگه عصبانی شد و گفت پیاده شو..................

 

من که از ترس صدام میلرزید گفتم وای ببخشید فزاموش کردم خوب بهم حق بدید وقتی خاموش کردم هول شدم بعدش تمام حواسم روی درست رفتنم بود واسه همین فراموش کردم تو رو خدا معذرت یه فرصت دیکه بهم بدین شما که اصولفنی(پارک و دور دو فرمون) رو ازم ندیدین قول می دم جبران کنم چون اصل رانندگی به اوناست خواهش می کنم

و قبول کرد

یا امام رضا........................

گفت:دور بزن.دور یک فرمون راحت زدم بعد نامرد برد سر بالایی با شیب تند(که ماشین به زور می کشید)بعد گفت نگه دار  من تو دلم گفتم :وای مادرت خوب پدرت خوب بی انصاف آخه اینجا؟ گفت خوب حالا راه بیفت...من تو دلم گفتم اگه بخوام راه بیفتم یا ماشین عقب عقب خواهد رفت یا خاموش می کنم گاز بیشتردادم بعد کلاج  و کم کم بالا اوردم وای ی ی ی عـــــــالـــــــــــــــــی بدون اینکه عقب برم یا خاموش بشه یا به صدا در بیاد رفتم بالا.خود افسر از چشاش معلوم بود از تعجب شاخ در آورده بعد من و برد توی کوچه ی خیلی باریک و ازم خواست دور 2 فرمون برم و اونهم عالی و بدون هیچ اشتباهی انجام دادم.ایست سر تقاطع ها دنده عوض کردن و غیره هم جزء آزمون بود خلاصه به خاطر ارفاقش حسابی از مون امتحان گرفت و پر شیب ترین و باریک ترین و پر ریسکترین جاها برد آخرش هم بین 2 تا ماشین گفت پارک دوبل برم و انقدر دقت کردم که کج نرم یا به ماشینی نزنم یا خارج پارک نکنم و همین طورهم شد  که می خواستم( بدون اینکه خارج پارک کنم یا فاصلم زیاد یا کم بشه با جلویی و پشتیم)و گفت برو اون بغل نکه دار، خاموش کن و همه چیز مرتب با اعتماد به نفس به درستی صورت گرفت

با همون جذبه و صدای کلفتش گفت:آفرین عالی بود قبولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

از خوشحالی زبونم بند اومده بود میخواستم جیغ بزنم و بگم یـــــــــــــــــوهــــــــــــــــــو ولی هنوز از جذبش می ترسیدم

بین 6 نفر فقط 2 نفربودیم که قبول شدیم..............

از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنک وقتی برگشتیم آموزگاه همه بهم تبریک گفتن که با این سنم همون دفه اول قبول شدم زود به همه(مامان، بابا، دایی و دوستام smsزدم رانندگــــــــــــی قبول شدم دیگه همه بهم تبریک گفتن مامان و بابا کلی خوشحال شدن بابا که اول باورش نمیشد مامانی و بابایی کلی خوشحال شدن پسر داییم بهم زنگ زد کلی بهم حال داد بقیه هم بهم با smsتبریک گفتن و شیرینی خواستن از خوشخالی وقتی با tel صحبت می کردم فکر کنم همه خبر دار شدن  خانوم driver شده  راستی همکار مامان هم بهم تبریک گفت

(راستی بابت کار پسرش(مشاوره و کمک 1 هفته ای شبانه روز برای انتخاب رشته و کل دفترچه رو خوندن پرینت قلم چی گرفتن کتاب سنجش و اصلا مطلع کردن اونها از رتبه پسرشون از اونجایی که به اینترنت دسترسی نداشتن و کلا با وجود یک عالمه کلاس که داشتم و اسباب کشی و رانندگی هر روز خونشون میرفتم   واسه انتخاب صحیح رشته و از حق نگذریم چقدر بیچاره ها از ما تشکر کردن هنوز مورد لطفشون قرار داریم)

تا اینجا گفتم بذاز اینارو هم بگم کلا سال 86 سال خیلی خوبی بود برام هم از نظر درسی اه تابستون از x که باورم نمیشد ازش جلو بزنم از بس خرخون بود جلو زدم تنها من 17  شدم بالاترین نمره ی 2 تا کلاس. و بعد من x که 14 شد و6 نفرناپلئونی  pass شدن بقیه افتادن. کلان هر دوتامون 18 شدیم باز هم بالاترین نمره کلاس. حسابداری من و 4 نفر دیگه 18 او 17 بقیه زیر16 و نمرات دیگر هم به همین ترتیب عالی(این درس ها رو گفتم چون اختصاصیمون بودن مهم بود نمرش) اگه خدا بخواد معدلم A  میشه ایشالا(چقدر خودم و تحویل گرفتم نه؟؟

دکترD دکترای اقتصاد که کلان بهمون درس می داد دوسم داشت چون می دید با جون و دل تو  کلاساش شرکت میکنم و همیشه من تمرینارو سر کلاس حل تمرین حل میکردم و کوشا بودم و جالبه چون حالت بچه خرخونی نداشتم و اهله شیطونی و بازشگوشی هم بودم بچه ها خوششون اومده بود همه به تکاپو و رقابت سالم افتاده بودن)

S استاد حقوق تجارت دکترای حقوق با همه ی بد خلقی ها و سختگیری هاش همش اسم من به زبونش بود و ازم توی جمع تعریف میکرد

آقای Gاستاد حسابداری بهم همیشه توجه داشت و میگفت باید بالاترین نمره شی ها من ازت انتظار دارم

وای آقای دکتر SH و بگو الهی  دوست داشتنی ترین و بامزه ترین استاد تو دانشکدمون سر کلاسش چقدر می خندیدیم و چقدر بچه ها اذیتش می کردن دستش می انداختن و 10 باز از کلاس بیرون میرفتن و.......

 همیشه می گفت هر چی من بگم آخه همیشه بعد X من بالاترین نمره ی امتحاناتشو می آوردم واسه همین بچه ها اگه می خواستن امتحان عقب بیفته یا درس کمتر بگه به من میگفتن که بهش بگم و منم با مظلوم نمایی و به قول خودش با چشایی که شیطنت ازش میباره استاد و راضی به لغو امتحان یا زودتر تعطیل کردن میکردم وای یادش بخــــــیــــــر

کلا روزای خیلی خیلی خوبی داشتم تو این ترم تو دانشگاه

شیطنت کردن ها ،بوفه ..ECو دوست های خوبی پیدا کردن

الان هم کلاس خوب و شیرین کامپیوتر و زبان

سعی به خیر بودن

توجه X به من و احترام بیشتر گذاشتن.

تصمیم برای آغاز ترمی بهتر از ترم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط غزال  | 

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از
دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط غزال  | 

چه بگویم  اصلا باورم نمی شود که این اتفاق پیش آمده...

آخر چرا؟ چرا او؟چرا به این زودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی از این ماجرا با خبر شدم که در حال خواندن اقتصاد کلان بودم یعنی ۴تیر ساعت ۹:۱۵ شب.و فرداش ۲تا امتحان داشتم این و حقوق تجارت و ترمم تمام می شد.

اومده بودم با خوشحالی بیرون از اتاق برای صرف کباب برگ که بد جوری دلم و براش صابون زده بودم که دیدم امیر قاسمی عکسش و انداخته رو TV با هیجان بر گشتم گفتم مامان این همون عکسه! که تو مجله ی طپش که دایی برام گرفته بود هم هست چقدر جالب!!!!!!!

بعد دیدم کانال شب خیز  برگزاری مراسمه و آهنگ ملایم می زنند تا نشستم یه لقمه بخورم دیدم نوشته خداحافظ مهستی

شکه شدم می دونستیم مریض بوده چون خودش یکی دو ماه قبل با دکترش و دختر برادرش اومده بودند تو یه برنامه .از مریضیش گفت اینکه سرطان روده ی بزرگ داره و 3سال هست که میدونسته ولی اهمیت نداده نکه نداده بلکه به عشق صحنه و خوانندگی نخواسته تحت شیمی درمانی و یا معالجات سخت دیگه قرار بگیره چون روی پوست و تارهای صوتیش اثر می ذاشته و هی به خانم ها و حتی مردها توصیه می کرد هر ۶ماه حتما چکاپ برند تا خدای نکرده دیر نشه و حاصلش پشیمونی نباشه.می گفت حتی همون ۳سال پیش هم تشخیص دادن که دیره....... ودکترش و برادر زادش مدام به او روحیه می دادند گرچه از حرفهای دکتر میشد فهمید امیدی به زنده بودنش ندارن.در تمام این مدت برنامه؛ با لبخند بود قوی و آروم. زیباتر و خوش لباس تر از همیشه، هی به دوربین نگاه می کرد و با چشاش باهات حرف میزد آره میدونست رفتنیه

او اومده بود بهترین تصویر ها و عکسها رو از خودش به یادگار بذاره

باورش خیلی سخته آخه یه آدم بدونه سرطان داره و باز آواز بخونه تازه اون هم چه شعرهایی

اون زمان که زنده بود و من متاسفانه فقط  پي رو آهنگ پآپ بودم؛ نمی فهمیدم چی می خونه و کانال و عوض می کردم ولی الان که همه ی TV ها دارن از ماه هستی حرف میزنند و آهنگاش و میذارن میفهمی او برای اینکه همیشه تو قلب ها بمونه ۳سال خواندن و به زندگی بیشتر؛ ترجیح داد و تمام شعرهای این ۳ سال با تو حرف میزد و از رازش میگفت ولی تو نمی دونستی

مامان میگفت این رفتنیه از نگاش و حرفهای خودش و دکترش معلومه ولی من باورم نمیشد تا اینکه دوشنبه <روحت شاد مهستی> رو دیدم

امیر قاسمی مثل همیشه غوغا کرد اون شب از همه ی هنرمندان خواست روی خط بیان و از خاطراتشون با مهستی بگن

حتی در تدارک یک آهنگ با صدای لیلا و هنگامه و هلن برای تقدیمی به مهستی بوده

و یک مصاحبه ی UNCUT از او ۶ماه قبل گرفته و همین اواخر که دیگه همه می دونستن حال مهستی بده توسط سعید نوشین فر این عکاس معجزه گر عکس های گرفته شده از مهستی و گوگوش و مهرداد<که به عیادتش رفته بودند>را در مجله ی طپش چاپ کرد

مهستی این بانوی آواز ایران رفت گرچه باورش سخت است ولی در اوج رفت محبوب رفت

تو رو به خدا قدر هم رو بدونیم دنیا خیلی کوچیکه این ۲ روز دنیا ارزش از هم جدا بودن به هم بدی کرن یا بی توجهی کردن نداره به خصوص قدر مادر بزرگ ها و پدربزرگ هامون و بیشتر بدونیم بیشتر بهشون سر بزنیم و حالشون و بپرسیم

الان آیا خبری از نادره خیر آبادی میگیریم؟ یا جمشید مشایخی،شهلا ریاحی،داریوش اسدزاده و.........................................................

مهستی متولد ۵ابان ۱۳۲۵درتهران و خواننده ی موسیقی سنتی و پاپ بود. نام اصلی او افتخار دده‌بالا است.

آخرین آلبوم شادروان مهستی از خدا خواسته نام داشت که با اشعاری از مریم حیدرزاده و آهنگسازی شادمهر عقیلی اواخر سال ۸۴ وارد بازار شده بود و در زمان خود تحولی در کارهای مهستی نام گرفت و استقبال فراوانی از آن شد.

او بالاخره در چهارم تیر ماه ۱۳۸۶ در ساعت ۷ و ۵۲ دقیقه صبح دار فانی را وداع گفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط غزال  | 

مثل باد سرد پاییز  غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید  که چه آفتی به من زد
رگ و ریشه هام سیاه شد
تو تنم جوونه خشکید
اما این دل صبورم  به غم زمونه خندید

آسمون مست جنونی  آسمون تشنه خونی
آسمون مست گناهی  آسمون چه رو سیاهی
اگه زندگی عذابه
یه حباب روی آبه
من به گریه ها میخندم
میگم این همش یه خوابه
مثل باد سرد پاییز  غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید
که چه آفتی به من زد

آسمون تو مرگ عشقو توی یاخته هام نوشتی
این یه غمنامه تلخه
که تو سر تا پام نوشتی
من به لحظه شکستم اگه نزدیک اگه دورم
از ترحم تو بیزار
من خودم سنگ صبورم

آسمون تیشه ات شکسته
من دیگه رو پام میمونم
منو از تنم بگیری تو ترانه هام میمونم
اگه زندکی عذابه
یه حباب روی آبه
من به گریه ها میخندم  میگم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز  غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید
که چه آفتی به من زد
آسمون تیشه ات شکسته من دیگه رو پام میمونم
منو از تنم بگیری
تو ترانه هام میمونم

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط غزال  | 

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد:
 
می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
 
روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرا یافت.
 
جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.
 
تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
 
نقاش پس از