آشنایی
با یک نوشته دوستی آغاز شد
با چند جمله در آشنایی باز شد
بدون دیدن چهره و سیرت
چگونه دل من عاشق و شیدا شد
در قفل زده قلب من
گو با چه کلیدی باز شد
او که بود که دل من
از صدای او هویدا شد
ره نرفته عشق بود
که با آمدن او سیر دلها شد
از شور و تاب عشق بود
که دلم از قفس چو پرنده آزاد شد
غنچه ناشکفته عشق
چو گل نرگس شکوفا شد
دل سرد و ابری ما
با وجود اوسبز و بهارا شد
عادت
عشق تو فقط یک عادت برام
یک عادت ، یک ذهن پر خاطرات
زمان،عشق را ساخت
لیکن عشق زمان را ساخت نابود
پس زمان نیز به انتقام یاد تو را خواهد ربود
**********************
خاطرات
روز ها می گذشتند از بر هم پاک و شیرین
به یادم می آوردند آن خاطرات دیرین
آن زمان که دختری 14 ساله بودم
بی خیال و آسوده در خانه بودم
چه شد آن روزهای کودکی
آن عشق و شیطنت های یواشکی
آن نگاه های به دام انگیز
آن حرف های شور انگیز
گاه به زیر درختان پاییز
گاه در ترس و فرار و گریز
ای دلکم یادت می آید هرگاه صدایش را می شنیدی
چه عاشقانه با شتاب تاپ و توپ می تپیدی
نمی دانستی که عاشقش هستی
زین هر بار دل نازکش را می شکستی
لیکن هیچگاه خود را گناه کار نمی دانستی
می گفتی پرند از این آدمها در این هستی
شایدم می ترسیدی اعتماد کنی
با دستان خود آرزوهایت را بر باد کنی
هــــــرچه بود چه درست و چه غلط
دیگر نیست جای هیچ گله و شکایت
او رفت دل تو را هم با خود برد
نســــیم شمال دیگر خبری از او نخواهد آورد
*************************
جدایی
با یک دلتنگی و دلرنجی،دل ما یار نیمه راه شد
با یک کینه و کدورت،گل ما پژمرد و خارا شد
باغ پراز گل و آرزوی ما،با خشـــکی تو پژمرد و پرپر شد
ای آشنا این عشـــق ما،از بی وفایی تو تــــمام شـــــد
باشد این تقدیر ما،روز ما تاریک و غمگین شد
ای رفیق پیشین ما،این رسم دوستی نخواهد شد
ای دل
صد ها بار گریستم که کسی را از درد خویش آگاه سازم
اما هیچ کس چشمان ترم را ندید
صدها بار هق هق کردم و زار زدم
اما هیچ کس صدایم را نشنید
بار ها با دستانم روی بخارهای پنجره نوشتم
اما هیچ کس آن را نخواند
ای دلکم آخر چه کنم
کاین غم در تو جاودان ماند
صحرای پر از خار دل آدما
چه بی رحمانه ویران کردند آشیانمان را
آنها چه می خواهند از من و تو
کاین گونه کشتند آرزوهایمان را
می دانی آنها دل ندارند
ای دلکم به ابرهایت بگو ببارند
ای دل بی تو به چه کسی اعتماد کنم
بی مدد تو گو چگونه خود را آباد کنم!
دنیا
دنیا پر از فریب
کاراش همه غریب
توی این چرخ رنگارنگ
بی مهری است و نیرنگ
دلها صفا نداره
عشق های نیمه کاره
عجب زمونه دل سنگی
دروغ ،ریا، دورنگی
غم و غصه و افسردگی
اینم آخـــه شد زندگی؟!
!
این زمونه
زمان گذشت و تو شدی عوض
توجیهت اینه که ناخواسته بود و بی غرض
می گن همه به روز تغییر می کنن جدید می شن
نمی دونن رنگ و ریا می یاد خوبی ها ناپدید می شن
دوست نداری باور کنی اینجور شده
صمیمیت رفته و موندن ها به زور شده
اگه درستی و مرام شرفــــــه
الان کشکه،دور زدن آدم ها هدفــــــه
داشتن وجدان و انصاف بی نفع و پر ضرره
کلاه و هر ازگاهی سر مردم گذاشتن و برداشتن هنره

|
گروه |
روز تولد |
|
A |
1، 6، 11، 16، 21، 26، 31 |
|
B |
2، 7، 12، 17، 22، 27 |
|
C |
3، 8، 13، 18، 23، 28 |
|
D |
4، 9، 14، 19، 24، 29 |
|
E |
5، 10، 15، 20، 25، 30 |
دیروز 21/05/86 بود یکی از فراموش نشدنی ترین روزهای عمرم.امتحان آیین نامه و شهر رانندگی(با هم)داشتم.صبح زود با بابا بیدار شدم تا بتونم با سرویسشون تا یه جایی از راه بیام.حدود ساعتam6:50 به آموزشگاه رسیدم و به اتاق کاردکس رفتم تا مدارکم و تحویل بدم ولی شناسنامم و فراموش کرده بودم(البته تقصیر مربیم شده بود روز آخر اونو از پوشم در آورد و گفت خانومی این جاش اینجا نیست یه وقت گم میشه ها این شد که ما اونو از پوشمون برداشتیم و دیروز بدون شناسنامه به اونجا تشریف فرما شدیم)ومسئول کاردکس گفت شناسنامه نباشه نمیتونی امتحان بدی! و راهی جز اینکه کسی شناسنامتو برات بیاره نیست!!بنابراین ما هم مجبور شدیم به مامان زنگ بزنیم و بندازیمش تو زحمت.
مسئول کاردکس اول قبول کرد که من سری اول امتحان(آیین نامه)رو بدم بعد ایشالا شناسنامه که تو راهرو بهش بدم ولی بعدش برای به حد نصاب رسوندن امتحان سری دوم اومد گفت: تو هم سری دوم امتحان بده اینجوری دوره هم میکنی.اول قبول نکردم چون حوصله نداشتم 1ساعت صبر کنم تاسری بعدی امتحان بدم دلم میخواست زودتر امتحان بدم و خلاص شم ولی شیطونه گفت عجله کاره منه 1ساعت که چیزی نیست بشین دوره کن برات خوبه تا یه وقت بعدا پشیمون نشی و بدین ترتیب هم دوره ای کردیم هم یه صبحونه کوچیک بهم دادن(اند تحویل گرفتن)
خلاصه امتحان آیین نامه رو دادیم و استرسه اینکه قبول میشیم یا نه اعلام کردن که از20 نفر 6نفرpassشدن که منم جزء اینها بودم.افسر یه مرد پیربازنشسته بود چون آذری بود از اسمم خوشش اومده بود . از اینجا که خلاص شدیم نوبت امتحان شهر بود وای ی ی ی ی ی ی ی.
یه عالمه راه پیاده رفتیم تا به محل امتحان برسیم.
اینبار یه خانوم پیر ترسناک بد اخلاق و افسر بازنشسته ،آزمون گیرنده بود.از شانس اول اسم من و خوند ولی خدارو شکر یه پسره زودتر پشت فرمون نشست.
با تمام بد اخلاقی به پسره میگفت که مثلا دور بزن پارک کن و .....پسره در کل بدک نرفت ولی سر پارک دوبل زد به جدول و افسر با داد گفت پیاده شو ماشینم و داغون کردی ردددددددد
قلب من و 2 تا از دخترا تو دهنمون بود تا اینکه نوبت من شد....یا امام رضا............
وقتی پیاده شدم اول پشت ماشین و با دقت نگاه کردم تا بدونم دقیقا پسره تا کجا رفته عقب تا وقتی خواستم ماشین و در بیارم اشتباه نکنم بعد آروم نشستم صندلی و آینه هام و تنظیم کردم بعد کمربند ایمنی بعد 1- کلاج تا ته 2-دنده خلاص3- استارت 4-کلاج تا ته5-دنده1 6-ترمز دستی پایین7-کلاج نقطه حرکت8-گاز9-حــــــــــــــــــــرکـــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خداروشکر به خوبی راه افتادم بعد وسط راه یهو ازم خواست به سمت راست برم بد بختی سمت راست 2 تا کوچه خاکی بود که معلوم نبود از کدومش میشه رفت اولی و که اودم برم د ا د زد که کجا بعدی ه برو که همونجا خاموش کردم(خدای من)خودش فهمید از اون دادش هول شدم چیزی نگفت من هم که اودم مثلا بیشتر دقت کنم وقتی روشن کردم دیگه یادم رفت که بایست بعدی و میپیچیدم(دیگه بدتر از این نمــــــــــــیــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــــد)دیگه عصبانی شد و گفت پیاده شو..................
|
|
و قبول کرد
یا امام رضا........................
گفت:دور بزن.دور یک فرمون راحت زدم بعد نامرد برد سر بالایی با شیب تند(که ماشین به زور می کشید)بعد گفت نگه دار من تو دلم گفتم :وای مادرت خوب پدرت خوب بی انصاف آخه اینجا؟ گفت خوب حالا راه بیفت...من تو دلم گفتم اگه بخوام راه بیفتم یا ماشین عقب عقب خواهد رفت یا خاموش می کنم گاز بیشتردادم بعد کلاج و کم کم بالا اوردم وای ی ی ی عـــــــالـــــــــــــــــی بدون اینکه عقب برم یا خاموش بشه یا به صدا در بیاد رفتم بالا.خود افسر از چشاش معلوم بود از تعجب شاخ در آورده بعد من و برد توی کوچه ی خیلی باریک و ازم خواست دور 2 فرمون برم و اونهم عالی و بدون هیچ اشتباهی انجام دادم.ایست سر تقاطع ها دنده عوض کردن و غیره هم جزء آزمون بود خلاصه به خاطر ارفاقش حسابی از مون امتحان گرفت و پر شیب ترین و باریک ترین و پر ریسکترین جاها برد آخرش هم بین 2 تا ماشین گفت پارک دوبل برم و انقدر دقت کردم که کج نرم یا به ماشینی نزنم یا خارج پارک نکنم و همین طورهم شد که می خواستم( بدون اینکه خارج پارک کنم یا فاصلم زیاد یا کم بشه با جلویی و پشتیم)و گفت برو اون بغل نکه دار، خاموش کن و همه چیز مرتب با اعتماد به نفس به درستی صورت گرفت
با همون جذبه و صدای کلفتش گفت:آفرین عالی بود قبولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
از خوشحالی زبونم بند اومده بود میخواستم جیغ بزنم و بگم یـــــــــــــــــوهــــــــــــــــــو ولی هنوز از جذبش می ترسیدم
بین 6 نفر فقط 2 نفربودیم که قبول شدیم..............
از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنک وقتی برگشتیم آموزگاه همه بهم تبریک گفتن که با این سنم همون دفه اول قبول شدم زود به همه(مامان، بابا، دایی و دوستام smsزدم رانندگــــــــــــی قبول شدم دیگه همه بهم تبریک گفتن مامان و بابا کلی خوشحال شدن بابا که اول باورش نمیشد مامانی و بابایی کلی خوشحال شدن پسر داییم بهم زنگ زد کلی بهم حال داد بقیه هم بهم با smsتبریک گفتن و شیرینی خواستن از خوشخالی وقتی با tel صحبت می کردم فکر کنم همه خبر دار شدن خانوم driver شده راستی همکار مامان هم بهم تبریک گفت
(راستی بابت کار پسرش(مشاوره و کمک 1 هفته ای شبانه روز برای انتخاب رشته و کل دفترچه رو خوندن پرینت قلم چی گرفتن کتاب سنجش و اصلا مطلع کردن اونها از رتبه پسرشون از اونجایی که به اینترنت دسترسی نداشتن و کلا با وجود یک عالمه کلاس که داشتم و اسباب کشی و رانندگی هر روز خونشون میرفتم واسه انتخاب صحیح رشته و از حق نگذریم چقدر بیچاره ها از ما تشکر کردن هنوز مورد لطفشون قرار داریم)
تا اینجا گفتم بذاز اینارو هم بگم کلا سال 86 سال خیلی خوبی بود برام هم از نظر درسی اه تابستون از x که باورم نمیشد ازش جلو بزنم از بس خرخون بود جلو زدم تنها من 17 شدم بالاترین نمره ی 2 تا کلاس. و بعد من x که 14 شد و6 نفرناپلئونی pass شدن بقیه افتادن. کلان هر دوتامون 18 شدیم باز هم بالاترین نمره کلاس. حسابداری من و 4 نفر دیگه 18 او 17 بقیه زیر16 و نمرات دیگر هم به همین ترتیب عالی(این درس ها رو گفتم چون اختصاصیمون بودن مهم بود نمرش) اگه خدا بخواد معدلم A میشه ایشالا(چقدر خودم و تحویل گرفتم نه؟؟
دکترD دکترای اقتصاد که کلان بهمون درس می داد دوسم داشت چون می دید با جون و دل تو کلاساش شرکت میکنم و همیشه من تمرینارو سر کلاس حل تمرین حل میکردم و کوشا بودم و جالبه چون حالت بچه خرخونی نداشتم و اهله شیطونی و بازشگوشی هم بودم بچه ها خوششون اومده بود همه به تکاپو و رقابت سالم افتاده بودن)
S استاد حقوق تجارت دکترای حقوق با همه ی بد خلقی ها و سختگیری هاش همش اسم من به زبونش بود و ازم توی جمع تعریف میکرد
آقای Gاستاد حسابداری بهم همیشه توجه داشت و میگفت باید بالاترین نمره شی ها من ازت انتظار دارم
وای آقای دکتر SH و بگو الهی دوست داشتنی ترین و بامزه ترین استاد تو دانشکدمون سر کلاسش چقدر می خندیدیم و چقدر بچه ها اذیتش می کردن دستش می انداختن و 10 باز از کلاس بیرون میرفتن و.......
همیشه می گفت هر چی من بگم آخه همیشه بعد X من بالاترین نمره ی امتحاناتشو می آوردم واسه همین بچه ها اگه می خواستن امتحان عقب بیفته یا درس کمتر بگه به من میگفتن که بهش بگم و منم با مظلوم نمایی و به قول خودش با چشایی که شیطنت ازش میباره استاد و راضی به لغو امتحان یا زودتر تعطیل کردن میکردم وای یادش بخــــــیــــــر
کلا روزای خیلی خیلی خوبی داشتم تو این ترم تو دانشگاه
شیطنت کردن ها ،بوفه ..ECو دوست های خوبی پیدا کردن
الان هم کلاس خوب و شیرین کامپیوتر و زبان
سعی به خیر بودن
توجه X به من و احترام بیشتر گذاشتن.
تصمیم برای آغاز ترمی بهتر از ترم
|
گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از
دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم. گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ... گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت |
آخر چرا؟ چرا او؟چرا به این زودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی از این ماجرا با خبر شدم که در حال خواندن اقتصاد کلان بودم یعنی ۴تیر ساعت ۹:۱۵ شب.و فرداش ۲تا امتحان داشتم این و حقوق تجارت و ترمم تمام می شد.
اومده بودم با خوشحالی بیرون از اتاق برای صرف کباب برگ که بد جوری دلم و براش صابون زده بودم که دیدم امیر قاسمی عکسش و انداخته رو TV با هیجان بر گشتم گفتم مامان این همون عکسه! که تو مجله ی طپش که دایی برام گرفته بود هم هست چقدر جالب!!!!!!!
بعد دیدم کانال شب خیز برگزاری مراسمه و آهنگ ملایم می زنند تا نشستم یه لقمه بخورم دیدم نوشته خداحافظ مهستی
شکه شدم می دونستیم مریض بوده چون خودش یکی دو ماه قبل با دکترش و دختر برادرش اومده بودند تو یه برنامه .از مریضیش گفت اینکه سرطان روده ی بزرگ داره و 3سال هست که میدونسته ولی اهمیت نداده نکه نداده بلکه به عشق صحنه و خوانندگی نخواسته تحت شیمی درمانی و یا معالجات سخت دیگه قرار بگیره چون روی پوست و تارهای صوتیش اثر می ذاشته و هی به خانم ها و حتی مردها توصیه می کرد هر ۶ماه حتما چکاپ برند تا خدای نکرده دیر نشه و حاصلش پشیمونی نباشه.می گفت حتی همون ۳سال پیش هم تشخیص دادن که دیره....... ودکترش و برادر زادش مدام به او روحیه می دادند گرچه از حرفهای دکتر میشد فهمید امیدی به زنده بودنش ندارن.در تمام این مدت برنامه؛ با لبخند بود قوی و آروم. زیباتر و خوش لباس تر از همیشه، هی به دوربین نگاه می کرد و با چشاش باهات حرف میزد آره میدونست رفتنیه
او اومده بود بهترین تصویر ها و عکسها رو از خودش به یادگار بذاره
باورش خیلی سخته آخه یه آدم بدونه سرطان داره و باز آواز بخونه تازه اون هم چه شعرهایی
اون زمان که زنده بود و من متاسفانه فقط پي رو آهنگ پآپ بودم؛ نمی فهمیدم چی می خونه و کانال و عوض می کردم ولی الان که همه ی TV ها دارن از ماه هستی حرف میزنند و آهنگاش و میذارن میفهمی او برای اینکه همیشه تو قلب ها بمونه ۳سال خواندن و به زندگی بیشتر؛ ترجیح داد و تمام شعرهای این ۳ سال با تو حرف میزد و از رازش میگفت ولی تو نمی دونستی
مامان میگفت این رفتنیه از نگاش و حرفهای خودش و دکترش معلومه ولی من باورم نمیشد تا اینکه دوشنبه <روحت شاد مهستی> رو دیدم
امیر قاسمی مثل همیشه غوغا کرد اون شب از همه ی هنرمندان خواست روی خط بیان و از خاطراتشون با مهستی بگن
حتی در تدارک یک آهنگ با صدای لیلا و هنگامه و هلن برای تقدیمی به مهستی بوده
و یک مصاحبه ی UNCUT از او ۶ماه قبل گرفته و همین اواخر که دیگه همه می دونستن حال مهستی بده توسط سعید نوشین فر این عکاس معجزه گر عکس های گرفته شده از مهستی و گوگوش و مهرداد<که به عیادتش رفته بودند>را در مجله ی طپش چاپ کرد
مهستی این بانوی آواز ایران رفت گرچه باورش سخت است ولی در اوج رفت محبوب رفت
تو رو به خدا قدر هم رو بدونیم دنیا خیلی کوچیکه این ۲ روز دنیا ارزش از هم جدا بودن به هم بدی کرن یا بی توجهی کردن نداره به خصوص قدر مادر بزرگ ها و پدربزرگ هامون و بیشتر بدونیم بیشتر بهشون سر بزنیم و حالشون و بپرسیم
الان آیا خبری از نادره خیر آبادی میگیریم؟ یا جمشید مشایخی،شهلا ریاحی،داریوش اسدزاده و.........................................................
مهستی متولد ۵ابان ۱۳۲۵درتهران و خواننده ی موسیقی سنتی و پاپ بود. نام اصلی او افتخار ددهبالا است.
آخرین آلبوم شادروان مهستی از خدا خواسته نام داشت که با اشعاری از مریم حیدرزاده و آهنگسازی شادمهر عقیلی اواخر سال ۸۴ وارد بازار شده بود و در زمان خود تحولی در کارهای مهستی نام گرفت و استقبال فراوانی از آن شد.
او بالاخره در چهارم تیر ماه ۱۳۸۶ در ساعت ۷ و ۵۲ دقیقه صبح دار فانی را وداع گفت.
تو تنم جوونه خشکید